تبليغاتX
چشمای بارونی

سلام.خوبین؟؟
من لیلام بچه اهوازم.(بچه اصل اصل اصل اصل...خوزستان) امیدوارم خوشتون بیاد از وبلاگم و نظراتتون برام مهمه خیلی.پس نظر بدین جان مادرتووووووون

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

پيوندهاي روزانه

نانی جون
دریا جوووون
آذین جووون
سه کنج دل
دوستان باوفا
استاد غم و غصه و اندوه
ستاره ی سهیل
هدیه ای زیباتر از گل
پسر طلا
زیباترین تابلوی آفرینش
غرور
عشق و لطافت
وحیید
لپ سرخوو
نیلوفرستان
آرشيو پيوندهاي روزانه

آرشيو

فروردین 1389
دی 1388
آبان 1388
مهر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386








 

وقتی بارون می باره خیلی ها چترهاشون رو باز می کنن

 که خیس نشن

 خیلیا از گلی و خیس شدن لباساشون گله میکنن

 اما کافیه یه نگاه به این جاده ها بکنید که فقط یه نم

 بارون لازم دارن تا سفت و محکم و صاف صاف بشن

 دلای خیلی از ما هم فقط به یه نم نیاز داره مثل

 خیابون!!!

تاريخ دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 19:55 نويسنده لیلا |


 
 

 

هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی

 

سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .



احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن

  

بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .

 

ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .

 
اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت

 

مردانه اش با دل خود کنار آید .



دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست

  

باشه .

  
صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی

 

برای دل پسرک خوش بود

 

صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز

 

چوپانی که ...


خلوت بی تو معنا نداره ...



اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...




اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری

  

شده بود.

 

پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل

 

پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .

 



رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه

 عزیزش به هم ریخت .

 

کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی

رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .


 
-- الو سلام داداش



-- سلام عزیزم



.

.

.

-- راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه

 

 

میخوام برم . میخوام ...



-- خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .




خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی

  

ریخته شده بودند.

 

 

پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و

 

 همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش

  

میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .

 

او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون

 

آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ،

 

اون عشقشه ، اون ...


ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و

رفته بود .




پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود

 

 

اینکه ازآخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه

میداد.


کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشت

تاریک خبر میداد .

 

 کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ،

 

همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .

 
کمبودی مثل کمبود یه احساس ...



احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای

 

کسی گذاشته بود که دیگه ...



کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت

 

زودتر راهش رو پیدا کرده بود .

 
پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده

 

کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .



ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.
 

اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که

 

برای او تا اینجا کشیده شده بود .

 
ولی آخرش چی؟



پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته

 

بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.

 

اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم

 

حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.

 


برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت ...



ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن

 
ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من

 
ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تقدیر

 
تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید

 

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

 
برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی



یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت


غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت


ناجییه عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته

 
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته ...


احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می

 افکنه.



پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت

برای عشقش پرپر میشد .



چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه

 خیره مانده بود.

 

اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر

 

گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده ...



خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر

 

وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.


و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .


چون اون مرده بود ...


اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده ست ...

 


مرگ عاشق عین بودن، اوج پرواز یک پرنده ست ..

 

 

تاريخ چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:29 نويسنده لیلا |

 
دیدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي
بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره باران
در آرزوي آب
ابري رسيد
چهر درخت از شعف شكفت
دلشاد گشت و گفت
اي ابر اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟
غريد تيره ابر
برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در كوير عمر
اي كاش
خاكستر وجود مرا با خويش
مي برد باد
باد بيابانگرد
اي داد
ديدم كه گرد باد
حتي
خاكستر وجود مرا با خود نمي برد

 

 

 

تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:37 نويسنده لیلا |

میخوام یه قصری بسازم ، پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یک شبِ مهتابی باشه.

میخوام یه کاری بکنم ، شاید بگی دوسم داری
میخوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری.
امشب میخوام تا خودِ صبح٬ فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم!
میخوام برات از آسمون٬ یاسهای خوشبو بچینم
میخوام شبا عکس تورو٬ تو خواب گلها ببینم.
امشب میخوام برای تو٬ یه فال ِحافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد٬ به احترامت بمیرم.
امشب میخوام رو آسمون٬ عکس چشاتو بکشم
اگر نگاهم نکنی٬ نازِ نگاتو بکشم.
میخوام تورو قسم بدم٬ به جون هر چی عاشقه٬
به جون هر چی قلب ِ صاف٬ رنگه گل شقایقه٬
یه موقعی فکر نکنی٬ دلم واست تنگ نمیشه
فکر نکنی اگه بری٬ زندگی کمرنگ نمیشه.
امشب میخوام تا خودِ صبح٬ فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت٬ خدا خدا خدا کنم
تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:44 نويسنده لیلا |

 
یك نظر مستانه كردی عاقبت
عقل را دیــوانه كردی عاقبت!


 

با غـــــم خود آشنا كردی مرا
از خودم بیگانه كردی عاقبت!


 

در دل من گنج خود كردی نهان
جای در ویـــــرانه كردی عاقبت!


 

سوختی در شمع رویت جان من
چــــــــــــــاره پروانه كردی عاقبت!


 

قطره اشــــك مرا كردی قبول
قطره را دُردانه كردی عاقبت!


 

كردی اندر كل موجودات ســـیر
جان من كاشانه كردی عاقبت!


 

زلف را كردی پریشان، خلق را
خانمــــان ویرانه كردی عاقبت!


 

مو به مو را جای دلها ساختی
مو به دلها شانه كردی عاقبت!


 

در دهان خلق افكندی مـــــــــرا
"فیض" را افسانه كردی عاقبت!
تاريخ چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 20:1 نويسنده لیلا |

 
ترانه بس
ترانه بس ..
حرفای عاشقانه بس
شک و شکایت و گله
گریه بی بهانه بس
خسته بی قراری ام
از من و تن فراری ام
تو فکر دوره کردنه
عکسای یادگاری ام
رهایی کو
رهایی کو
نوبت آشنایی کو
پریِ قصه ها کجاس
بی بی مو طلایی کو
گلايه کم گلايه کم
درد دلو به کي بگم
سوخته حرير واژه ها
شکسته حرمت قلم
غریبه تو
غریبه من
غبار کینه روی تن
نه همزبون
نه همنفس
دلم گرفته از قفس
مقصد ما کجا ؟ چرا؟
گریه بی صدا چرا؟
چرا یه خط فاصله
جدايي بين ما چرا ؟
چرا ؟
تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:23 نويسنده لیلا |

 
دوباره چشمهای من که انتظار می کشد

و نقشی از خیال تو به آبشار می کشد

دوباره جسم بی رمق مرا غذاب میدهد

دوباره کارزار من به شوره زار می کشد

دوباره میبینمت که واژه های بی کسی

به صد هزار یا که نه به بیشمار می کشد

از انتظار من نگو که لحظه لحظه ماندنم

برای عاشقی چو من به صد بهار می کشد

ندیدمت ولی توئی که با قطار میروی

و دست غرق خواهشی به این قطار می کشد

دوباره خواهش از خدا که لحظه ای ببینمت

برای با تو بودنم خدا کنار می کشد

دوباره چشمهای تو کشید و می برد مرا

به پاییز عاشقی به این قمار می کشد
تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:26 نويسنده لیلا |

 

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

سازم رو توی دستم گرفتم  شروع کردم به مضراب زدن

دلم تنگ شده بود

یواش یواش

دو،ر،دو،ر،سی

یادم رفته

کلافه شدم

دوباره مضراب سریع

دیگه دستم جون نداره دیگه مثل قدیما  خوب نمیزنم با 10 تا گام خسته شدم

دوباره یه نگاه به سازم کردم حالم خوب نیست حوصله هیچ چیز رو ندارم

دوباره دوباره دوباره

مضراب زدم  مثل قدیما به سازم نگاه نکردم

اشک توی چشمام جمع شده بود

سرم رو بالا گرفتم  اشکام نیاد پایین

دارم دیوونه میشم دیگه بریدم دیگه حوصله ندارم چرا فقط من باید بار به این سنگینی رو به دوش بکشم

چرا هیچ  کس هیچ کاری نمیکنه چرا همه نشستن و قدمهای من رو میشمارن؟

انگشت سبابه من ناخونش کوتاه بود داشتم با گوشت دستم مضراب میزدم

سر انگشتم کبود شده بود

دلم نمی خواست ساز رو کنار بزارم

اونقدر زدم تا آروم شدم

 

تاريخ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:58 نويسنده لیلا |

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم

واسه بد بینی و حرفات تورو تنها بذارم

ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست

کاش بدونی دل من پر شده از این شب تااار

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 19:16 نويسنده لیلا |

 

شنیدی که دلم گفت بمان ایست نرو

 

بخدا وقت خداحافظی ات نیست نرو

 

نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست

 

گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست نرو

 

نرو.....

 

 

 

 

 

تاريخ شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 17:39 نويسنده لیلا |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

حلالم کن اگر دوری اگر دورم

 

اگر با گریه می خندم حلالم کن که مجبورم

 

بگو عادت کنم بی تو که می دونی نمیتونم

 

که می دونی نفسمو به دیدار تو مدیونم

 

 

تاريخ جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 20:51 نويسنده لیلا |

 

 

 

به روز هایی می اندیشم که از بلندای آنچه خودم ساخته ام

 

به تنهایی های امروزم  نگاه کنم و به این تجربه های تلخ

 

و شیرین و لبخند بزنم 

 

 

تاريخ جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 20:3 نويسنده لیلا |

 

 

هر شب که خواب ستاره ها را گوش می کنم

نفسم به شماره می افتد

نفس نفس زنان به جانت می افتم

هنوز خیالت ابریست

خیالی نیست

زنبیل احساساتم طاقتش بارانیست

اگر چه چتر وفایت سوراخ است...

 

تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:41 نويسنده لیلا |

 

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

 

دریا چه دل پاک و نجیبی دارد 

 

چندیست که حالات عجیبی دارد

 

این موج که سر به صخره ها می کوبد

 

با من چه شباهت عجیبی دارد

تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:15 نويسنده لیلا |

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

 

می نویسم خاطرات با اشک و آه

 

در شبی غمگین و تاریکو سیاه

 

می نویسم خاطرات از روی درد

 

تا بدانی دوریت با من چه کرد...

 

 

 

تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:13 نويسنده لیلا |

 
 
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
 
اینجا سقفی است برای آنان که در زیر خاکستر درد و رنج
 
سرخی نور امید را باور دارند

 

تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:15 نويسنده لیلا |