نانی جون
دریا جوووون
آذین جووون
سه کنج دل
دوستان باوفا
استاد غم و غصه و اندوه
ستاره ی سهیل
هدیه ای زیباتر از گل
پسر طلا
زیباترین تابلوی آفرینش
غرور
عشق و لطافت
وحیید
لپ سرخوو
نیلوفرستان
آرشيو پيوندهاي روزانه
آرشيو
وقتی بارون می باره خیلی ها چترهاشون رو باز می کنن
که خیس نشن
خیلیا از گلی و خیس شدن لباساشون گله میکنن
اما کافیه یه نگاه به این جاده ها بکنید که فقط یه نم
بارون لازم دارن تا سفت و محکم و صاف صاف بشن
دلای خیلی از ما هم فقط به یه نم نیاز داره مثل
خیابون!!!

هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی
سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .
احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن
بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .
ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .
اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت
مردانه اش با دل خود کنار آید .
دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست
باشه .
صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی
برای دل پسرک خوش بود
صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز
چوپانی که ...
خلوت بی تو معنا نداره ...
اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...
اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری
شده بود.
پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل
پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .
رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه
عزیزش به هم ریخت .
کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی
رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .
-- الو سلام داداش
-- سلام عزیزم
.
.
.
-- راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه
میخوام برم . میخوام ...
-- خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .
خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی
ریخته شده بودند.
پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و
همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش
میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .
او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون
آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ،
اون عشقشه ، اون ...
ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و
رفته بود .
پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود
اینکه ازآخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه
میداد.
کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشت
تاریک خبر میداد .
کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ،
همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .
کمبودی مثل کمبود یه احساس ...
احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای
کسی گذاشته بود که دیگه ...
کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت
زودتر راهش رو پیدا کرده بود .
پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده
کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .
ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.
اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که
برای او تا اینجا کشیده شده بود .
ولی آخرش چی؟
پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته
بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.
اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم
حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.
برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت ...
ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن
ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من
ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تقدیر
تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت
ناجییه عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته ...
احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می
افکنه.
پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت
برای عشقش پرپر میشد .
چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه
خیره مانده بود.
اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر
گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده ...
خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر
وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.
و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .
چون اون مرده بود ...
اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده ست ...
مرگ عاشق عین بودن، اوج پرواز یک پرنده ست ..


میخوام یه قصری بسازم ، پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یک شبِ مهتابی باشه.




سازم رو توی دستم گرفتم شروع کردم به مضراب زدن
دلم تنگ شده بود
یواش یواش
دو،ر،دو،ر،سی
یادم رفته
کلافه شدم
دوباره مضراب سریع
دیگه دستم جون نداره دیگه مثل قدیما خوب نمیزنم با 10 تا گام خسته شدم
دوباره یه نگاه به سازم کردم حالم خوب نیست حوصله هیچ چیز رو ندارم
دوباره دوباره دوباره
مضراب زدم مثل قدیما به سازم نگاه نکردم
اشک توی چشمام جمع شده بود
سرم رو بالا گرفتم اشکام نیاد پایین
دارم دیوونه میشم دیگه بریدم دیگه حوصله ندارم چرا فقط من باید بار به این سنگینی رو به دوش بکشم
چرا هیچ کس هیچ کاری نمیکنه چرا همه نشستن و قدمهای من رو میشمارن؟
انگشت سبابه من ناخونش کوتاه بود داشتم با گوشت دستم مضراب میزدم
سر انگشتم کبود شده بود
دلم نمی خواست ساز رو کنار بزارم
اونقدر زدم تا آروم شدم

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
واسه بد بینی و حرفات تورو تنها بذارم
ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل من پر شده از این شب تااار

شنیدی که دلم گفت بمان ایست نرو
بخدا وقت خداحافظی ات نیست نرو
نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست
گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست نرو
نرو.....

حلالم کن اگر دوری اگر دورم
اگر با گریه می خندم حلالم کن که مجبورم
بگو عادت کنم بی تو که می دونی نمیتونم
که می دونی نفسمو به دیدار تو مدیونم

به روز هایی می اندیشم که از بلندای آنچه خودم ساخته ام
به تنهایی های امروزم نگاه کنم و به این تجربه های تلخ
و شیرین و لبخند بزنم
هر شب که خواب ستاره ها را گوش می کنم
نفسم به شماره می افتد
نفس نفس زنان به جانت می افتم
هنوز خیالت ابریست
خیالی نیست
زنبیل احساساتم طاقتش بارانیست
اگر چه چتر وفایت سوراخ است...

دریا چه دل پاک و نجیبی دارد
چندیست که حالات عجیبی دارد
این موج که سر به صخره ها می کوبد
با من چه شباهت عجیبی دارد
![]()

می نویسم خاطرات با اشک و آه
در شبی غمگین و تاریکو سیاه
می نویسم خاطرات از روی درد
تا بدانی دوریت با من چه کرد...